انگار که چهارم شهریور هزار و سیصد هشتاد و هفت بود.
انگار که آخرین شب اجرا بود و من هم بودم.
انگار که محمد رضا شجریان، بابای خوبیست، که اینقدر برای پسرش کم نمیگذارد.
انگار که خوب است مردم کنسرتهای بزرگ و دهن پر کن را پاتوق قرار دلبرانه و دور هم جمع شدنِ دوستانه کردهاند.
انگار این لازم است که ابهت فخر فروشی عدهای بخاطر نوازندهگیِ خوب و معروفیت اسم، فرو ریخته شود.
انگار که بایستی اینقدر کنسرت برگزار شود تا فرهنگش دُلادُلا شتر سواری نکند.انگار که سطوح مختلف روشن فکرها، بدجوری با نگاه، همدیگر را به استهزا میکشاندند.
انگار که برق رفت.
انگار که سالن با نورهای موبایل قشنگ شده بود.
انگار که یک ساعت بعد شجریانِ پدر کلافه شد.
انگار که آمد روی سن و گفت:
چون دوست دشمن است شکایت کجا برم.انگار که شجریان اینبار شمشیر را از رو بسته بود.
انگار که مردم فقط بلدند بگویند "استاد دوست داریم.استاد دوست داریم." و نگذارند که جو به اندازهی کافی سیاسی شود.
انگار که این مردم خیلی کم فهمتر از آنند که بدانند، کی بگویند "استاد دوست داریم" و کی نگویند.انگار که عصبانی شدم و بر سر آدمهای طبقه دوم، خیلی بلند فریاد کشیدم: "خفه شید، بگذارید حرفش را بزند."
انگار که سکوتی سخت بر همه طبقه دوم برای چند ثانیهای حاکم شد.
انگار که بعدش سردرد گرفتم.
انگار نیمه اول را که اصفهان زدند و من حتی یک لحظه هم به سن نگاه نکردم، لذت بخشترین موسیقیی بود که تا بحال از هر کنسرتی شنیده بودم.
انگار که پژمان حدادی و بهنام سامانی ید درازی در تکنوازی و دو نوازی سازهای کوبهای دارند.
انگار که زیاده روی کردند و کل حرکت کنسرت را با هنرمندی بینظیر اما تقریبا طولانی و بیموقعشان به کرختی کشاندند.
انگار که شجریانِ پدر جو گیر شد و با پسرش باز هم مرغ سحر را خواند.
انگار من هم بودم و اینقدر برایم سوت میزدند و میپرستیدندم، همینقدر جو گیر میشدم.
انگار شجریان با دست به مردم اشاره کرد که همراهش تصنیف مرغ سحر را بخوانند و فریاد برآورند، اما مردم به جایش دستک زدند.انگار که شجریان باز هم ته دلش دلگیر شد.
انگار که من خوشحال شدم، که شجریان از دست زدن مردم ته دلش دلگیر شد.
انگار که از مرغ سحر خسته شدهام.
انگار که دلم نمیخواهد خدا، فلک و طبیعت در کار ما دخالت کنند. دندمان نرم شام تاریکمان را سحر کنیم