آهگنساز: علیرضا افکاری
خواننده: داریوش اقبالی
شاعر: روزبه بمانی
قریب به اتفاق ترانه هایی که تاکنون، گوشهایمان را به ضیافتهای پرنقش و نگار موسیقیِ
همراه با شعر فراخواندهاند، مخاطبِ خویش را در جایگاههای از پیش تعیین شدهای قرار
میدهند. روایتگری قصههای غصه دارعاشقانه٬ فغانهای مهیب از جور وهجرانِ معبودهای
زمینی و آسمانی٬ بانگ برآوردنِ نداهای جهان شمولی چون صلح و فقر و جنگ٬ اعتراضهای
سیاسی٬ تنها بخشی از موقعیتهایی هستند که خواننده یک ترانه٬ خود را در آنها رخ مینمایاند
تا شنونده با همذات پنداری٬ ترانه را حرف دل خویشتن بداند.
اول شخص مفرد یا جمع٬ که گویندهی بلامنازع شعر قلمداد میشود بهترین مُلکی ست که
خواننده ترانه بر تختِ نمایندهگیِ شنونده اش اریکه میزند. در این مقام شنونده٬ با هر
بار شنیدن موسیقی٬ خود را روایتگر و مرکز همهی ماجراهای شعر قلمداد میکند و به مخاطبین
شعر - که به صورت خیالی و درونی متظاهر میشوند – کلامش را از زبان خواننده عرضه میدارد.
همانا که جان کلامِ شعر٬ ماجراهای از سررانده شدهی شنونده هستند که در هیبت مزین
شده با موسیقی در حال نقالی ست.
به نمونه شعرهای مختلف در دستههای متفاوت موسیقی نگاهی کنید:
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
دلگیر دلگیرم از غصه میمیرم مرا مگذار و مگذر
گوش بده عربده را دست منه بر دهنم
********************
روزهای روشن خداحافظ سرزمین من خداحافظ
با سلام خدمت بابا / عرض کنم که غربت ما / اونقدرهام بد نیست که میگن/راضیام الحمدالله
ای الههی ناز با دل من بساز
دیگه معجره بارون دروغه اینو میدونم / ندارم طاقت موندن دیگه اینجا نمیمونم
سقف خونم طلای ناب زیر پاهام حریر سبز
********************
نیومدی خیلی دیره میدونی که دل اسیر
از اونبر دنیا باز نامه رسیده/ چه عاشقونه عکسمو برام کشیده
وایسا دنیا من میخوام پیاده شم
********************
در ترانهی “اینجا چراغی روشنه” با یکی از زیباترین و نادرترین نمونههای شعری ترانه
روبرو میشویم. مونولوگ٬ شعریست که سرآیندهی آن٬ که دراولین مقام خوانندهی ترانه
و در انتها با همذات پنداری٬ شنوندهی آهنگ محسوب میگردد با خود به گفتگوی درونی میپردازد.
شنونده ی ترانه که چونان همیشه از زبان خواننده ی ترانه عقده گشایی اسرارش را برای
دیگرانِ تخیلی میکند، دیگرمخاطبی ندارد٬ تنها برای خویشتن خویش زمزمه میکند و در درون٬
افسار احساساتش را به ناکجاآبادهای تخیلاتش میراند.
هـر جا چراغی روشنه / از ترس تنها بودنه
این بیت از شعر با صدایِ این ایام پخته شدهی داریوش٬ همراه با کششی قوی٬ و بدون هیچ
گونه فرودی در انتهای هر مصرع٬ بیانگر قانونیست. نه خبری از هجران دارد، نه باردار
درد است و نه زایش عشق میکند.
ای ترس تنهایی من / اینجا چراغی روشنه
این بیت٬ قیل و قالِ ماجرا را به کل به هم میآمیزد. “ ترس تنهایی ” که در شاه بیت
اول٬ درون قانون بدون شکستی لمیده بود٬ مخاطب قرار میگیرد و قانون آورده شده را ممهور
به زیبایی معکوس کلامی میکند.
اینجا یکی از حس شب/احساس وحشت میکنه/هر روز از فکر سقوط/با کوه صحبت میکنه
اولین تکهپارههای کلام که مخاطبی را طرف خویشتن میبیند با این قسمت متولد میگردد.
اما مخاطب هیچ گاه پاهایش را از مراتع ظاهرن خشکیدهی شعر بیرون نمینهد و به واقع
” ترس تنهایی ” همچنان شنوندهی نالههای سقوط کننده است. این رخداد شگرف را آکسان(شدت
صدای) خواننده هنگام شروع این بخش تلقین میکند که عینن مانند بیت اول، قانون گونه
و برای ”ترس تنهایی” مینماید.
جایی که من تنها شدم/شب قبله گاه آخره/اینجا تو این قطب سکوت/کابوس طولانی تره
من ماه، میبینم هنوز/این کور سوی روشنو/اینقدر سو سو میزنم/شاید یه شب دیدی منو
درد جانگاه تنهایی رازگشایی سر درون میکند٬ روایت حزن مینماید٬ نغمه به عرش میکشاند٬
میخرامد و میخراشاند و پنجه به سینهی شب میکشاند. ”کور سوی ماه” میگوید که تنهایی
حضور ندارد. سوسو زدنِ بیانتها٬ برای دیده شدن دلبرانهی تنهایی ضجه میزند. ”تنهایی”
از هویت گمشدهی مخاطبِ واقعی شعر پرده بر میدارد.
هـر جا چراغی روشنه / از ترس تنها بودنه
بلوای غمگنانهی تنهایی خواننده(همانا شنونده) به اوج عربده کشیاش میرسد. لرزش حزینِ
صدای خواننده در انتهای ”هر جا چراغی روشنه” دیگر قانونی را گوش زد نمیکند. به آتش
میکشاند تمام وجود درونی خویشتن را. این شاه بیت این بار در تضاد با بار اول روایتگری
میکند.
بازگشتِ دباره به شعر با لحنی روایتگر گونه، چهره ی ”ترس تنهایی” را به غایتِ تمام،
تبدیل به منظور و مقصود اولین و آخرین شعر می گرداند.
موسیقی مینیمال٬ موسیقیی که با کمترین سازهای ممکن، چیدمانی نظیف می گستراند تا کلماتِ
شعربرآنها نگارگری معنا کنند، بی شک٬ تنها و تنها گزینهی برازندهی این کارزار مینمود.
سوسوی هیچ چراغی، دیگر یارای غلبه بر ترس تنها بودنمان را نمی کند.